خرید بک لینک
دایی جان که جدا شده از همسرش و تنها زندگی میکنه مریض احوال شد چند وقت پیش،یه شب نزدیک 10 زنگ زد به مامان که هستی بیام؟ اومد و گفت خیلی درد دارم ترسیدم تنها باشم اگه اشکال نداره اینجا بخوابمو شب و موند روز بعدش زد بیرون دوباره با درد برگشت تا عصر که نوبت دکتر داشت، دردش انقدر زیاد بود که باید دستشو میگرفتی که بتونه بلند بشه از جاش،خب مامان که نباید سنگینی برداره چجوری این بزرگوار اومده اونجا؟! یا اگه من همون موقع خونه نبودم چه فشاری میخواست رو مامان بیاد،اونم مامانی که خودش عمل کرده و باید رعای

برچسب: نویسنده: نگار فرهادی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 8:45

صفحه بندی